گم میشوم در ازدحام شهر.خستهام.نشانی منزلام را به خاطر نمیآورمتشنهام؛تشنه یک دقیقه آرامشخسته لحظهاي حتّيچشمانم به دنبال سرپناهی میگردد؛سرپناهی که از این هیاهو دورم کندخلوتی که در آن به خود بیاندیشمبه نشانی منزلام.نور سبزی از گلدستههاي مسجد جامع شهر به چشمم می خورد،بیاختیار به سویش کشیده می شومزمزمه «اَللهُمَّ لَکَ الحمد» به گوشم میخوردنوای «لَکَ المَجْدُ و لَکَ العِزّ»، از خود بیخودم میکندچشم که باز می کنم، من هستم و خیلِ عاشقان الهیمن هستم و صف به صف تسبیح و نماز و استغاثهاکنون سه روز هست با توام؛همصحبت تو و هممنزل تو.سه روز هست میهمانِ توام و تو همچنان مهربانترین میزبانِ دنیایی.کمکم نشانی منزلام را به یاد میآورم:من اهل ایمان بودم؛ همسایه خورشیدعشق، در دو قدمی من جوانه میزدیقین، پشت منزلام اُردو زده بودباید بروم.
برچسب: نویسنده: رادین حیدریان تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 11:27